خرید بک لینک
گفتم یکم از اوضاع خونه بگم!برای کار بابا مشکل حادی پیش اومده بود که خب کمی نگران بودن...یه هییت از تهران اومدن دیروز و کل قضیه حل و فصل شد! از همون عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد! مامان امروز برای چکاپ دوره ای بعد از عملش رفته بود سونو و شکرررخدا نتایج عالی بودن و چکاپ بعدی رفت تا اسفند!گیسو درگیر خرید لوازم التحریر برای سال جدید:) همیشه میگم خونه ای که توش بچه مدرسه ای باشه، زندست! جای فرشته هاست

برچسب: دنیای,روزای, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 22:22

میگه اصلا مگه تو مسلمون نیستی؟میگم چرا!میگه مسلمون ینی تسلیم! تسلیم اراده خدا!اگه خواستش باشه که زمینوزمان بهم دوختست برای شدنشاگه هم خواستش نباشه زمینوزمانو بهم بریزی، بازم نمیشههست یا نه؟میگم آرهمیگه پس دیگه این اداها چیه؟!راضی باش به ارادشهمین و تمامنخواد نمییییییشه! حالا هرچقدرم که زاری و بی قراری کنیو زندگیو زهرمار به کام خودتوخانوادتو اطرافیانتچقدر میتونی خودخواه باشی؟؟!حرفاشو قبول دارم ولی

برچسب: بازم,زندگی, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 22:22

نفیسه میگه چیه؟ عاشق شده ینی؟؟ یا شکست عشقی خورده؟سحر میخنده میگه نه بابا من خودم ده بار عاشق شدم بیست بار شکست عشقی خوردم! اینجوری نمیشه که آدم!!!این مجنون شده!.یه لبخند کوچیک زدم گوشه لبی و رفتم بیرونیه آن فکرم رفت سمت فیلم بیدمجنون...عین رنگ خدا، دوست دارم بیدمجنونو...هردوشون تقریبا مضمون مشابهی دارن..بارها دیدمشونیوسف: از وقتی تصمیم گرفتم دیگه نبینم،خیلی چیزا دیدم...بیدمجنون_مجیدمجیدی_2005+خیل

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 22:22

آدمی وقتی در تمنای موهبتیست، هر چیزی را نشانه ای می یابد عده ای بس به دنیای نشانه ها معنقدندمی گویند اصلا زبان کائنات است، زبان خدا...نمیفهمممشانفقط گیج تر میشومزبان منطق بران و کشنده است، وقتی دشنه های منطقشان را آخته میکنند برای نجات دادنم از این ورطهبی پناه تر از کودکی که مادرش را گم کرده فقط داد میزنم مادرم را می خواهم!!!! امکان ندارد او مرا گم کرده باشدچندروزیست دیگر از کسی بدم نمی آیددیگر بو

برچسب: آنهایی,چشمهای,بسته,امیدوارند, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 22:22

استاد گفت حالا که موندنی شدی، چی بهمون شیرینی میدی؟با بی حوصلگی میگم هرچی شما بخواید استاد، بگید، تقدیم می کنم.کمی مکث میکنه و میگه نه! ما چی برات بخریم که خوشحال بشی؟؟ که بخندی...لبخند دندون نما میزنمو میگم دارم میخندم دیگه.میگه نه!فقط لبات نه... چشات بخندن!مثل قبل.+وقتی کساییو دوروبرت داری که به خنده ی تو چشماتم اهمیت میدن...+میگه نه به من.نه به هیچکس ربط نداره جرا خواستی بری و چرا حالا منصرف شد

برچسب: چشات,بخندن, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 22:22

وقتی بچه هارو میارنبا جیغ و داد و زاری از مادراشون جدا میشنهزارجور التماس میکننخودشونو به درودیوار میزننجیغ میکشنبا تمام وجود گریه میکنن و قسممون میدنگاهی خودشونو میزنن یا حتی مارو...و این ماییم که با توضیح و ناز دادن و آروم کردنو عروسک و اسباب بازیو مدادرنگی سعی میکنیم ترسشونو کمتر کنیمولی وقتی نمیشن! یه آقای مجیدی هست... خدمات بخشهاونو صداش میزنیم تا بچه هارو به زور بغل کنه و دستوپا بسته ببره تو

برچسب: نمیخوای,بشی؟, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 22:22

با یکیشون قرار نهار گذاشتم با دیگری قرار نماز مغرب تو حرم خواهرامام رضا نمیشه اونایی که با محبت نگرانت هستنو برونی... حجم ناراحتیم مدام بزرگتر میشه مدام سهمگینتر میگن به حال الانت میخندی بعدها... هر دردی که از کمترین سن و سالم چشیدمو مادرم یا بقیه میگفتن بعدها بهش میخندی، هرگز و تا الانشم برام خنده دار نیست هنوزشم وقتی مرورشون میکنم، عمیقا درد میکشم. با اینکه ممکنه بسیار هم کودکانه بوده باشه... ول

برچسب: سیزده, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 13:27

آدم وقتی بهتر میشه هم باید بیاد فوری بگه دیگه:) دیشب با چنان خستگی ای خوابم برد که پست در حال نوشتنم نیمه کاره تو دستم رها شد داشتم مینوشتم بعد از یکماه امشب دارم با حالی غیر از بدبودن و تشویش و غم میخوابم. حتی خوبم! هییییچ اتفاقی نیوفتاده در راستای تغییر اون شرایط، حتی نگاه و زاویه دیدمم بهش عوض نشده. ابدا ذره ای باهاش کنار هم نیومدم و خیال رهاکردنشم ندارم. فقط یه پیشگویی!!! گفتن اون چیزی که من د

برچسب: میخوابیو,بیدار,حقیقت,رویاها,حقیقت, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 13:27

که

شاید امیدی باشه...


+فقط یک  درصد

+همونطورم...حتی بدتر


بعدا نوشت:

تمام ذرات افلاک بهم می فهمانند هییییچ امیدی نیست، حتی یک درصد!

ولی من مثل سری که از پیکرش جداشده، مرگ را باور نمیکنم و همچنان در حال پلک زدنم. ..

این بیچاره وارانه ترین تعبیری بود که در ذهنم نقش بست برای بیان آنچه در اندرون من رخ داده.

برچسب: اندازه,تردید,وجودم,نکرده,گفتنش, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 11:58

کلارا یه کاسه چینی بزرگ داشت با خال های رنگارنگ که وعده های غذاییشو فقط توی اون میخورد جوری که مادرش مجبور بود برای مهمانی یا پیک نیک کاسه رو با احتیاط همه جا ببره قطعا حدس زدید که یه روز کاسه شکسته میشه مادر کلارا تمام شهر رو زیررو میکنه برای یافتن لنگه اون کاسه! پیدا هم میکنه ظرف رو با خوشحالی به خونه میبره و همبرگر و نخود فرنگی و ذرت و هوبج رو با دقت توش میچینه لابد باز هم حدس زدید که کلارا وقت

برچسب: کلارا, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 11:58

روزهاییست که با بزرگترین ترسم در زندگی مواجه شدم ترسی که از همان سالهای دور و روزهای پرشور و شوق نوجوانی به جانم افتاده بود رو به رویم نشسته و با چشمهایم هم افق شده اتفاقا ترسناک هم نیست بهش نمی آید که قصد گرفتن جانم را هم داشته باشد شبیه غصه ای ایست که به ناچار سمتم آمده شاکیست از اینکه خودم خواستمش... خودم مسبب آمدنش هستم مدام نزدیکتر می آید سیخ های داغتر و بران تری به سینه ام فرو میکند ولی قصد

برچسب: تابستان, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 11:58

مرسی از پیام پرمحبتت دختر خوب قطعا میدونی برام ارزشمند بود تک تک کلمات و جمله هاش میخواستم برات بنویسم: دختری که دنبالشی رفته! ولی حتی خودمم در حال حاضر نمیدونم چه بلایی سرش اومده... رفته نرفته هست نیست فقط در حال حاضر چوپیا رو تو خودم پیدانمیکنم لابد عصاشو برداشته و گله شو رو رها کرده و رفته در این صورت من اولین نفری ام که از رفتنش بی قرار میشم نمیدونم . ونوس پیام داده که اومده رشت و میخواد منو

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 11:58

یه شماره ناشناس تماس گرفت، ظنم رفت سمت بچه های اینجا جواب دادم صدای دخترونه ای سلام کردو گفت خانم فلانی؟ اسم کوچیکم نمیشناختمش...معرفی کرد. همسر یکی از دوستای وبلاگی خیلی قدیمیم بود... یه دختر از مشهد که برای توضیح اتفاقی باهام تماس گرفت و گفت دلش الان انقدر شکستست که داره میره حرم... گفت چشمم که به ضریح بیوفته براتون دعامیکنم گفت مطمئن باش دلم انقدر شکستست که اگر دعام برای خودم قبول نشه، حتما ی

برچسب: میدونم, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 11:58

روز وحشتناکی بود از بدترین روزهای عمرم خیلی کم پیش میاد که از زور غصه سوزش معده بگیرم، امروز ازوناش بود استرس تولد گیسو هم از طرفی دیگه وسطای روز میخواستم جا بزنم حتی! بگم من نیستم، برم تو اتاقمو اونقدر گریه کنم تا بمیرم ولی این عذاب وجدان خواهر بزرگ بودن نذاشت سرپا نگهم داشت تا برگزاری مراسم و بعدش الان جنازم روی مبل افتاده جسمی که روح آشولاشیو یدک میشه، قلب پاره پوره ای رو... روان شکست خورده ای رو چه کنم جز به اینجا امدن و برای غریبه ها شرح مصیبت گفتن ناراحت نشید، که هزارآشنا برای من اندازه یکی از شما غریبه ها عزیز نیست. چوپی یادت بمونه امروزو. یادت بمونه چطور جنازتو مثل زامبی ها اینور ا

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 18:03

کمی که صمیمی تر شدیم پرسید راستی اسم کوچیکت چیه؟ گفتمو لبخند زدو گفت چه قشنگ! بهت میاد بعد من جویای اسمش شدم، گفت فاطمه. با اینکه مورد علاقه ترین اسممه بین عربیهای دخترانه، هیچی نگفتم... چون هنوز داشتم به اسم خودم فکر میکردم.... به صدازده شدن باهاش . صبح که رفتم کفشام سرجاشون نبودن. از همه پیگیر شدم و خبرنداشتن. استاد اومد گفت شنیدم کفش نو خریدی چرا نمیپوشی. گفتم پیداشون نیست. بعد خنده ی عجیبی کردو رفت. به همکارم گفتم نکنه کار خودش باشه! گفت نه بابا چه کار به کار کفش تو داره اخه... کفشه پیداشد.. عاملشم پیداشد! استاد قایمش کرده بود! . قسم به قطره های در صف، آنگاه که روی گونه های ناکام روان م

برچسب: نامی,کوچک, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 18:03

تهران رفتن بیخودترین کاری بود که میتونستم تو این شرایط بکنم:))ولی چون از یک ماه پیش برای همایشی ثبت نام کرده بودم، حیفم اومد نَرَمش!این شد که حالا اینجام.من و اتوبوس و غروب و کوله و یه کتاب. هندزفری و گوشی عزیزمم همینطورو اگر خدا بخواد نت هم دارم!امروز خیلی بیشتر سعی کردم غصه نخورم.جز لحظه ای که یه رزیدنتمون اومدو گفت یه اهنگ معرکه میذارم گوش بدیم دورهمی، گفتم غمگین نه هااااا . گفت ببین این عالیه، قدیمیه ولی صبرکن. گفتم آستانه تحملم اومده پایینا. به هیچ وجه غمگین نذارید لطفا که میرم بیرون!گفت قشنگههه!قووول میدم.گذاشت... آشنا نبود!یعنی هم بود هم نبود.که یهو

برچسب: همین,حرفهای,ساده, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 18:03

بالشت دور گردنی قرررمزمو فوتیدمو گذاشتم دور گردنم قشنگم!!!خیلی سیخ نشستم که جاده رو ببینم بعد این خانم کنار دستیم خوابش برده سرشو گذاشته رو شونم:| :| نمیییبیتونم تکوووون بخورممممممممممم:))))) یه وضعیت عصف باریه ها ! دیدنی ام عین چوب خشک نشستم اخه یعنی چیییی:| عجبا بعدا نوشت: بیدارشد:دی معذرت خواست! آخیشششش . خشک شد چهل ستوت بدنم:)) ایش عنوان: قطعه ای ازین آهنگ خزا که آقای راننده زحمت کشیده ده هزارتا تو اون فلش لعنتیش ریخته و تمومم نمیشن:| شاید باورتون نشه! ولی یک زوج قد بلندددد و بور آلمانی هم داریم تو اتوبوس عتیقمون:| طفلکا ! (0 لایک)

برچسب: تورو,نبینم,دیگه,تمومه,کارم, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 18:03

لم داده در صندلی راحت یکی از مراکز همایشهای تهران منتظریم سالن هزار نفری پربشه!از ساعت هشت صبح شروع شد و الان زمان استراحت و نهار دادن. من زود رفتمو برگشتم...سخنرانهای خارجی از خلوت بودن سالن استفاده میکنن و میرن رو سن تا میکروفون. و جو رو ازون بالا آنالیز کننبهمون ایرفونم دادن تا از پدیده ی! ترجمه همزمان لذت ببریم:|یعنی وسطای قسمت فارسی سخنرانی گاهی وصلش میکردم ببینم چطوری ترجمه میکنه، عالی بود:| همش عقب میوفتاد میگفت i mean i mean... همه چیزم حذف میکرد:)) ولی طفلی خب سخته کارشونجالبه که حتی وقت کردم یه سر رفتم اونور شهر! یه انتقامم گرفتم اومدم:)))البته ک

برچسب: دلمان,قافیه,ریخت, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 18:03

خدا امروز همه جوره هوامو داشت

مثل بزرگتری که میدونه کاری که داری انجام میدی به ضررته و درست نیست

ولی چون "تو" دلت میخواد، برات انجامش میده...

به همه جور سازمم رقصید

میدونست آخرشم فرقی نداره و با همین معده دردو همین اشکا امشبم به بالین میرم، ولی دست کم از طرف خودش دلمو نشکست...

برچسب: خدایا,مرسی, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 18:03

صفحه بندی